كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود.
سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و ...
در جايي از فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله عليها بي ادبي ميشد.
من اين را فهميدم. لابد ديگران هم همين طور، ولي همه لال شديم و دم بر نياورديم.
با جهان بيني روشنفكري خودمان قضيه را حل كرديم.
طرف هنرمند بزرگي است و حتما منظوري دارد
و انتقادي است بر فرهنگ مردم اما يك نفر نتوانست ساكت بنشيند و داد زد:
خدا لعنتت كند! چرا داري توهين ميكني؟!
همه سرها به سويش برگشت در رديفهاي وسط آقايي بود چهل و چند ساله
با سيمايي بسيار جذاب و نوراني. كلاهي مشكي بر سرش بود و
اوركتي سبز بر تنش. از بغل دستيام (سعيد رنجبر) پرسيدم: «آقا را ميشناسي؟»
گفت:
«سيد مرتضي آويني است.»
یک روز یک گروه از مردم آمده بودند ملاقات مجروحین جنگی.
وقتی رسیدند بالای تخت محسن با علامت او را به هم نشان می دادند
و از حال او تاسف می خوردند.در همین حین
محسن با اشاره به من فهماند که کاغذ و قلم بیاورم.
وقتی قلم و کاغذ راتهیه کردم،او با همان دست مجروحش
جمله ای نوشت که همه آن ها رامتحیر کرد و به هم ریخت.
او با خطی کج و معوج روی کاغذ جمله ای نوشت بود:
((ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است.))

شهید محسن وزوایی
اما زمانی که مرحوم کوثری می گفت " السلام علیک یا اباعبد الله " دستمالش را روی صورت میگرفت ، به پهنای صورت اشک می ریخت وشانه هایش میلرزید...
شادی روح امام وشهدا صلوات.
السلام علیک یا اباعبدالله.السلام علیک ورحمة الله وبرکاته.
روی مسایل ارزشی جامعه خیلی حساس بود.
وقتی بعضی از ناهنجاری ها و ضد ارزش ها را می دید،خیلی دلگیر می شد.
یک روز بهم گفت چکار می تونم بکنم تا ان تعداد محدودی را که غافل هستند
از غفلت بیرون بیاورم.به فکرم افتاده یک تابلویی بنویسم و در
خیابان کنار پادگان های ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه)در مسیرعبورمردم نصب کنم
و روی تابلو بنویسم که : مردم شهدایی که در جنگ شهید شدند،
اینها فردای قیامت جلوی شما را می گیرند و می گویند
ما ازشما طلبکاریم ، ما از شما شکایت داریم.

شهید کاظمی در کنار رهبر انقلاب
عملیات بود ودرگیری به شدت ادامه داشت.
شهید کاوه هم یک ترکش خورده بود. اما اصلا به روی خودش نمی اورد.
کم کم رنگ صورتش عوض شد و مشخص بود که حسابی ضعف کرده.
باچند تا از بچه ها رفتیم به او گفتیم:
((شما زخمی شدی،باید بری عقب بستری بشی واستراحت کنی))
گفت:((استراحت برای وقتی که توی گور رفتیم
اونجا آنقدر بخوابیم واستراحت کنیم.اما اینجا باید بجنگیم و حرکت کنیم.))
تبصره:شرایط امروزه ی ما هم شرایط جنگ است
آن هم جنگ نرم
«احمد،تو که کاري بلد نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي ميکني،ها؟»
احمد سرش رو پايين انداخت،لب خند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.»از مکه که برگشته بود،آقاي فراهاني يک دسته گل بزرگ فرستاده بود
در خانه.يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود
«تقديم به فرمان ده رشيد تيپ بيست وهفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان.»
- شايعه کرده بودند احمد منافق است. وقتي بهش ميگفتي،ميخنديد.
از دفتر امام خواستندش.نگران بود.ميگفت
«تو اين اوضاع کردستان، چهطوري ول کنم و برم؟»
بالاخره رفت.
وقتي برگشت،از خوش حالي روي پا بند نميشد.نشانديمش و گفتيم تعريف کند.
ـ باورم نميشد برم خدمت امام.امام پرسيدند احمد،
به شما ميگويند منافق هستي؟گفتم بله،اين حرف ها رو ميزنن.
سرم را انداختم پايين. اما گفتند برگرد و همان جا که بودي، محکم بايست.
راه ميرفت و ميگفت«از امام تأييديه گرفتم.»

نذر برگشتنش صلوات
خواب واستراحت نداشت. می گفت:
((پاسدار یعنی کسی که کار بکند، بجنگد، خسته بشود،
نخوابد تاوقتی که خود به خود خوابش بگیرد.))
یک بار توی جلسه ی فرماندهان که داشت روی کالک
شرایط منطقه را توضیح می داد یکدفعه وسط صحبت صدایش قطع شد.
ازخستگی خوابش برده بود. دلمان نیامد بیدارش کنیم.چند دقیقه
بعد که خودش بیدار شد عذر خواهی کرد وگفت:
((سه چهار روز است که نخوابیدم.))
قسمت هایی از زندگانی سراسر نور شهید مهدی باکری
آب گرمکن، آب سردکن:
به دستگاههای آب سردکن در عقبه گردان یا لشکر در جبهه جنوب می گفتند که از فرط گرمی هوا، خصوصا با وجود عطش بچه ها، یا به علت نبودن برق و استفاده مکرر رزمندگان از آن، واقعا چیزی از آب گرمکن کم نداشت.
اتوبوس بهشت:
خمپاره، گلوله توپ و تانک و ... به اعتبار این که بچه ها نوعاً به وسیله آمدن و اصابت آن ها، به فیض شهادت می رسند و به تبع آن به بهشت خشنودی حق تعالی راه می یابند.
پدر بزرگ تیربار:
کاتیوشا، چهلچله، خمسه خمسه.
تلفن خدا 24434:
مقصود نمازهای یومیه است که به ترتیب: صبح: دو رکعت، ظهر: چهار رکعت، عصر: چهار رکعت، مغرب: سه رکعت و نماز عشاء، چهار رکعت هستند.
یعنی خط ارتباط بنده با خدا برای مکالمه و عرض حاجات، نماز است.
شب پرواز:
شب عملیات، شب های قدر.
طرح چماقی:
برنامه نشدنی، کار بی حساب و کیلویی. به کسی که چنین طرح هایی می دهد و خیلی جدی، دیگران را هم به آن توصیه می کند، بچه ها به شوخی می گویند: زود برو داخل چادر تا ماهواره های دشمن نگیرندت که کار جنگ لنگ بماند.
کبریتی برگشتن:
به شهادت رسیدن و با تابوت آمدن، افقی برگشتن.
نارنجک دستی:
غذای تخم مرغ و سیب زمینی.
به جهت سخت بودن خوردن و سنگین بودن هضمش، به آن نارنجک دستی گفته می شد، به نحوی که به قول خودشان بدون « سمبه روان » یعنی آب، پایین نمی رفت.
هوای میگی:
آسمان روشن و صاف و بدون مه که برای آمدن میگ های دشمن مناسب بوده است.
از قسمت اصطلاحات و تعبيرات نوشته: سيد مهدي فهيمي


آن روز با رمز یا حضرت رقیه (س) به راه افتادیم.
خیلی عجیب بود ماشین کنار یک خرابه خاموش شد.
به آقاجعفر گفتم :رمز یارقیه (س) است و این هم خرابه
حتما شهید پیدا می کنیم . کنار جاده دو شهید پیدا شد
و من هم روضه ی خرابه ی شام خواندم
.گفتم یک شهید دیگر هست،باید پیداشود.خیلی گشتیم اثری نبود.
خبر رسید که دو پیکر دیگر نیز پیداشد.بهراه افتادیم.
وقتی پیکر ها را دیدیم یکی از آنها جسد یک عراقی بود.
به آقاجعفر گفتم:((رمز: دختر سه ساله - محل کشف : کنارخرابه
تعداد شهید : سه شهید به تعداد سن حضرت رقیه (س)



حسین جانم
یکی از شهدا که داخل یک سنگر نشسته بود و
ظاهرا تیر یا ترکش به او اصابت کرده
و شهید شده بود رایافتیم خواستیم بدنش را داخل یک کیسه بگذاریم
وجمع کنیم که انگشتر وانگشت وسط دست راست او نظرمان را جلب کرد.
از آن جالب تر اینکه تمام بدن کاملا اسکلت شده بود
ولی آن انگشت سالم وگوشتی سالم مانده بود.
خاک های روی عقیق انگشتر را پاک کردیم اشک همه سرازیر شده بود
روی آن نوشته بود
حسین جانم
گاهی درجبهه های دفاع از حق دربرابرباطل به تابلو نوشته ها،
سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم
که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود.
در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که
بیانگرروحیه رزمندگان سرافرازاسلام درآن شرایط سخت است
را با هم می خوانیم:
لطفا تک نزنید (روی کفش نوشته شده بود)
- لطفا خالی نبندید (داخل چادر نوشته شده بود)
- مسافرکش کربلا (لباس نوشته راننده مینی بوس در خط)
34- می خواهیم بریم کربلا...منم میام...جا نداریم... با تاکسی بیا میدان مین
- وایسا که اومدم (سینه لباس نوشته ای که پشت آن نوشته بود: بدو که می رسی!)
- ورود اشیاء داغ مخصوصا ترکش ممنوع (لباس نوشته)
- ورود پاهای متفرقه اکیدا ممنوع (پوتین نوشته پای شهید)
- هرکس می خواهد حوری های بهشت را ببیند از این طرف برود (تابلویی بود که فلش آن جهت حرکت به خط مقدم را نشان می داد.)
- هر که زجرش بیش، اجرش بیشتر.
- همه از من می ترسند، من از لندکروز (روی تریلی نوشته شده بود)
گزارش تصویری از دیدار با خانواده شهید رحیمی
تویی که نمی شناختمت
بنا به پیشنهاد برادر عزیزمون آقا ثارالله تصمیم گرفتیم به مناسبت سالگرد شهادت شهید رحیمی طاری دیداری با خانواده این شهید بزرگوار داشته باشیم .
پدر این شهید از نمازگزاران مسجد هستند ومدتهاست در همسایگی مسجد سکونت دارند
پدر ومادر شهید برایمان از دلاوری ها و بزرگواری هایش گفتند .از خوابی که مادر شهید قبل از انقلاب ودر اوائل تولد شهید دیده بود. سید بزرگواری که در خواب دیده بود وآقا سید گفته بود به فرزندت دل نبند پسر تو متعلق به اسلام است
ازخطراتی گفتند که بارها مزدوران منافق برای این شهید به وجد آوردن وحتی تا پای ترور او هم پیش رفتند .از رفاقت بسیار صمیمانه شهیدشان با شهید علیرضا ناهیدی گفتند واینکه پس از شهادت ناهیدی گفته بود من در سالگرد شهادت ناهیدی شهید خواهم شد .
نکته آخری که مادرشهید اشاره کرد این بود که فرمود من از شهادت فرزندم اندوهگین نیستم فرزندم در راه خدا رفت و به آرزویش که پر پر شدن در راه اسلام بود رسید اما از خدا می خواهم خائنان به خون شهدا در هرلباسی که هستند
دردنیا وآخرت خیر نبینند
دیدارمان از خانواده شهید کوتاه بود اما بار دیگر به همه ما یادآوری کرد که این انقلاب واین نظام با خون شهیدان به ثمر رسیده است ووظیفه ما در حفظ این نظام واین آرمان ها بسیار سنگین است .بارگرانی بر زمین مانده است




